سه تا خفن!
1 – در سايت ebay كه معروف است در آن از شير مرغ تا جان آدميزاد به حراج گذاشته مي شود، يك جوان آگهي منتشر كرده و روح خود را به مزايده گذاشته است.جالب آنكه يك نفر هم حاضر شده روح او را به مبلغ 800 دلار خريداري كند.ولي مسؤولين سايت مانع انجام اين معامله شده اند و مدعي شده اند كه روح انسانها متعلق به خداوند است و انسان مالكيتي بر آْن ندارد تا آن را به فروش برساند.آگهي دهنده هم اين را خلاف ادعاي سايت مبني بر فروش آزادانه هر چيز در سايت به جز مواد مخدر دانسته است و از آن شكايت كرده.(ظاهرا در اين مساله مسوولان سايت ebay نمايندگي خداوند را هم به عهده گرفته اند.)
2- در تمام طول عمرم هيچگاه خواستار مرگ كسي نبوده ام به جز يك نفر كه فرا رسيدن موعد آن را لحظه شماري مي كنم و قول مي دهم در صورت وقوع اين مساله از اولين نفراتي باشم كه عكس هاي آن را در وبلاگ منتشر كنم.او كسي جز صدام حسين رئيس جمهور سابق عراق نيست كه نسبت به ملت خودش و همچنين مردم كشورهاي همسايه، خيانت و رفتارهاي بي رحمانه زيادي كرد.خرمشهر و آبادان دو شهر زيبا و آباد سرزمينم و هزاران هموطن عزيزم به دست ايشان از بين رفتند.
3- يك دانشمند و استاد دانشگاه در آمريكا، سر كلاس درس عنوان كرده است كه اگر هر نفر، 9 نفر را به قتل برساند، جمعيت زمين به حدود 700 ميليون نفر كاهش پيدا مي كند و آنوقت زمين جاي بسيار خوبي براي زندگي مي شود.
این هم حرفیه!
کامو 11- مدیترانه
بدن کامو در آغاز جوانی به او خیانت کرد اما همین امر تاثیری کلیدی در شکل گیری شخصیت او داشت.برای یک فرانسوی ساکن الجزایر، نبض نمادین زندگی بی شک در میان مدیترانه می طپد.زیرا مدیترانه دو سوی هویت او را به هم متصل کرده است.
کامو در آن زمان-و البته برای همیشه – مردی از مدیترانه بود.برای یک مرد جوان سالم، این می توانست به معنی زندگی بی دغدغه و سرخوشانه باشد.روحیه ای که به اعتقاد کامو از توجه یونانیان ( که مدیترانه ای بودند) به جسم و زیبایی سرچشمه می گرفت.البرکامو عاشق خورشید، دریا و شنا بود و به هر حال نمی توانست از رفتار مردانه ای که در این محل ها مرسوم است برحذر باشد.

]از خستگی دیروز سختم می آمد از جا پا شوم.ریش که می تراشیدم، از خودم پرسیدم چه کا رکنم و تصمیم گرفتم بروم شنا.سوار تراموا شدم.رفتم به شناگاه بندر.آنجا پریدم تو تنگه.چقدر جوان ریخته بود توی آب، ماری کاردونا را جستم که پیشترها ماشین نویس اداره مان بود و آن وقتها می خواستمش.به گمانم او هم.اما چیزی نگذشت که او گذاشت رفت و ما فرصتی گیرمان نیامد.کمکش کردم برود بالا روی یک شناور راهنما و در ضمن این حرکت دستم به پستانهایش خورد.من هنوز در آب بودم که او دمر روی شناور گرفت افتاد.رو به طرفم گرداند.موهایش تو چشمهایش بود و می خندید.خودم را کشاندم بالا پهلویش روی شناور.هوا خوش بود و من شوخی شوخی سرم را ول کردم عقب و گذاشتم روی شکمش.او حرفی نزد و من همان جوری ماندم.پهنه آسمان آبی و طلایی در چشمانم بود.زیر گردنم شکم ماری را احساس می کردم که نرم نرم می تپد.مدتها به حال نیمه خواب روی شناور ماندیم.آفتاب که خیلی شدید شد، او تی آب پرید و من هم به دنبالش.بهش رسیدم، دست انداختم دور کمرش و با هم شنا کردیم.هنوز می خندید.وقتی داشتیم خودمان را روی اسکله خشک می کردیم، بهم گفت : " من از شما قهوه ای ترم." ازش پرسیدم دلش می خواهد شب بیاید سینما.باز خندید و گفت دلش می خواهد یک فیلم فرناندل ببیند.رختهایمان را که تن کردیم خیلی تعجب کرد دید کروات سیاه زده ام و پرسید مگر عزادارم.گفتم مامان مرده. (بیگانه- البرکامو)[

((آقای خاتمی به همراه فرزندان))
جمع بندی من در رابطه با ایشان هنوز کامل نیست که با قطعیت بتوانم اظهار نظر کنم.ولی اعتقاد دارم ما ایرانیان بیشتر به تحول فرهنگی و درونی نیاز داریم تا تحولات دیگر.چون اولی که به جود بیاید دومی خود به خود درست می شود و ماندگار.
هر گامی که در میدان فرهنگ سازی و تحول اندیشه برداشته شود مثبت است.
مکاتب ادبی (2)
سورئالیسم
(Surrealisme)
پس از آنکه دادائیسم با وضع بسیار بدی از میان رفت، گردانندگان آن در سال 1921 به دور ((آندره برتون)) که خود نیز زمانی از دادائیست ها بود گرد آمدند و طرح مکتب جدیدی را ریختند.جست و جوی دقیق و علمی واقعیت برتر جایگزین فضاحت و عصیان بی رویه شد و مکتب سورئالیسم به طور رسمی در سال 1922 تشکیل شد.
ظهور سورئالیسم زمانی بود که نظریه های فروید، روانشناس اتریشی درباره ضمیر پنهان و رویا و واپس زدگی، افکار کنجکاور را به خود مشغول کرده بود.
((آندره برتون و لوئی آرگون)) که هر دو پزشک امراض روانی بودند از تحقیق های فروید الهام گرفتند و پایه مکتب جدید خود را بر فعالیت ضمیر پنهان بنا نهادند.
اصول سورئالیسم :
((سورئایسم مشکل پر توقعی است که فقط عضویت دربست و پیروی کامل را می پذیرد.))
1- فلسفه علمی : که همان روانکاوی فروید است.
2- فلسفه اخلاقی : که با هرگونه قرارداد مخالف است.
3- فلسفه اچتماعی : که می خواهد با ایجاد انقلاب سورئالیستی بشریت را آزاد کند.
شعر در سورئالیسم مرتبه ویژه ای دارد و پیروان اسن مکتب کوشیده اند که جهان بینی خود را از طریق شعر، تبیین و تشریح کنند و انقلاب خود را بدین وسیله جامه عمل بپوشانند. در واقع شعر را ، رکن اساس زندگی می دانند زیرا عقیده دارند که شعر باید و می تواند مشکل زندگی را حل کند.
اما باید توجه داشت که هدف سورئالیسم از مرز هنر و ادبیات فراتر است.زیرا می خواهد آدمی را از قید تمدن سودجوی کنونی نجات بخشد و روش کهن را دور بریزد و بر هوش و خرد پشت پا بزند و در طلب نیروهای پنهان و دست نخورده وجود آدمی بر می آید تا امواج سیل آسای دورنی، آدمی را به سوی افق های روشن و گشاده رهبری کند.
منبع : iketab




وقتی ما با هم در اینترنت چت می کنیم و ساعتها از خودمان می گوییم.
وقتی که ما به راحتی با هم دوست می شویم ودر سفرهای توریستی یکدیگر را ملاقات می کنیم.
وقتی در یک هتل و در کنار هم اقامت می کنیم و مدتها کنار استخر می نشینیم، آفتاب می گیریم و با هم گپ می زنیم.
وقتی که بچه او به زمین خورد ما در آغوشش می گیریم و ابراز نگرانی می کنیم و او هم.
پس چرا با هم می جنگیم؟




همه در این بازی مسخره شرکت می کنند به جز همان جنگ طلبانی که همیشه پشت صحنه باقی می مانند. من و تو چرا باید با هم بجنگیم؟




آیا جنگ یک شوخی بی مزه نیست؟




زمستان من تابستان من


کامو 10 – جوانی
گذشته کامو بر خلاف اکثر چهره های شاخص ادبی فرانسه در آن زمان ( که اکثراً محصول مدارس عالیه پاریس بودند) به هیچ وجه روشنفکرانه نیست! در خانواده اثری از کتاب یا مجله نبودو مادربزرگ سینته با مشتی آهنین بر آنها حکومت می کرد و مصر بود که آلبر و برادرش حداقل زمان را در مدرسه بگذرانند و بعد از آن بیرون از خانه کار کنند.شاید تنها بخاطر اصرار و پافشاری لوئی ژرمن، معلم مدرسه ابتدایی بود که آلبر کامو، نویسنده مشهور، از چنگال گمنامی رهایی یافت.

از همان وقت فوتبال هم بود.کامو بعدها در رمان ((سقوط))(1956) می گوید تنها جایی که او در آن احساس خوشبختی و آرامش می کرد، تئاتر یا استادیوم فوتبال بود.کامو در سن جوانی از سال 30-1928 دروازه بان تیم یونیورسیته الجزایر بود و بی شک، این دوران در تمام طول زندگی او به عنوان عصری رویایی باقی ماند.او بعدها می گوید که تمام درک او از اخلاقیات، روی زمین فوتبال شکل گرفت.
اما ماجرایی در سال 1930باعث شد که او از آن پس فقط یک تماشاچی فوتبال باشد.
کامو خون سرفه کرد و اولین آثار سل در او تشخیص داده شد و بدن کامو این بیماری را تا پایان عمر مانند اندوهی خصوصی به همراه داشت.
بی شک این واقعه بر تاکید اکثر آثار او راجع مرگ و فناپذیری تاثیری اصیل داشته است.در کنار یادآوری مکرر مسئله مرگ، در گوشه و کنار آثار آثار کامو، رمان ((طاعون))(1947)را می توان به منزله غسل تعمیدی انحصاری با آتش تلقی کرد: سفر استعاری کامو در دستگاه تنفسی خودش.

چهارشنبه سوری
امروز بالاخره رفتم و چهارشنبه سوری را دیدم.فیلم خوبی بود، از همانهایی که نامشان را می گذارم فیلم فرانسوی.فضا و ساخت هنری و مفهومی.
حالا می فهمم که در جشنواره سینمایی فجر سال گذشته چرا بچه های سینما و تئاتر اینقدر از این فیلم استقبال کردند.
البته قبل از دیدن فیلم خیلی ها توصیه کردند که وقتی برایش نگذارم و فیلم بی سر و ته است. اتفاقاً ، دقیقاً برعکس بود!
تماشاگر عام ایرانی که مدام وسط فیلم چیپس و پفک می خورد، حرف می زند و یا می رود توی سالن هوا می خورد، معلوم است که سررشته چنین فیلمی از دستش خارج می شود.از نظر چنین تماشاگری همان فیلم های ....... خوب هستند که چه از اولش بیبینی چه از وسطش، حتی اگر از آخر به اول هم ببینی خوب است.( خنده دار است و یا اکشن)
اگر سررشته و روابط ظریفی که در فیلم وجود دارد، مثلا ادکلن و فندک داخل آرایشگاه، یا کانال هوای داخل حمام که بدون کلامی طرح می شوند و همانها در جایی دیگر فاش کننده رابطه ها می شوند را نبینیم و از دست دهیم ،مشخص است که بعد فیلم بی سر و ته به نظر می رسد.
آخر فیلم هم پیام جالبی منتقل می شود که من هم همراه زنان و بر اساس قوه فمینیستی می خواهم بگویم که ((چنین مردهایی حقشان همین است.))
هم از این سر مانده و هم از آن سر! این عاقبت مرد خیانتکار است.
مرد با زنی که با او رابطه دارد در شب چهرشنبه سوری آخرین ملاقات را می کند و زن می گوید که همه چیز تمام است، ((اگه به تلفنت جواب ندادم ناراحت نشو.))
مرد موقع بازگشت به خانه با همسری مواجه می شود که خوابیدن در اتاق خواب بچه را به هم اتاقی با او ترجیح می دهد!
بازیگران هم همه مطرحند، هدیه تهرانی، ترانه علیدوستی و پانته آ بهرام که این روزها طرفداران بسیاری پیدا کرده.(خصوصا در تئاتر)
به یاد بازی او در یکی از برنامه های نمایشنامه خوانی کافه تریای تئاتر شهر افتادم که نقش شاگرد را داشت و توسط معلمی که بانازی ها بود به جنون کشیده می شد.نمایشنامه ((درس)) اثر برتولت برشت.
آخر فیلم که چراغها روشن می شود، زنها چپ چپ به شوهرانشان نگاه می کنند و مردهای بیچاره هم سعی می کنند طوری بگویند که اتهامی ندارند.
ولی اعمال مردانی اینچنین، خسارت سنگینی را به جامعه همه مردان تحمیل می کند و چه بد.
در کل چهرشنبه سوری را فیلمی رئال، خوش ساخت، هنری و تاثیر گذار دیدم.
کامو 9 - خاموشان
این داستان که در مجموعه ی ((تبعید و پادشاهی)) (1957) آمده ، ماجرای کارگاهی است که پس از یک اعتصاب ناموفق، فضای تیره و خصمانه کارگران آنرا فرا می گیرد ....

صاحب کار به کارگران : ((واقعاً نمی توانم آنچه را می خواهید به شما بدهم.))
بعد در حالی که زیر نگاه خصمانه کارگران است با خودش می گوید :
(( می دانم که شما از دست من عصبانی هستید و این عزابم می دهد.))
.... تا اینکه دختر صاحب کارگاه را در اثر حادثه ای به بیمارستان می برند و حالت عاطفی این وضعیت انسانی ( همانند دیگر آثار کامو) جای جهت گیری ها و موضع گیری های متعصبانه را می گیرد.
یکی از کارگرها برای بقیه تعریف می کند :
((وقتی بچه داشت تو اتاق لباسش را عوض می کرد، یک طوری خورد زمین که انگار با چاقو زدنش.))
(( وحشتناکه!))
اما آنچه برای شناخت گذشته کاموی جوان به این داستان اهمیت می بخشد جامعه سمبلیکی است که در کارگاه گرد هم آمده اند : کارگران فرانسوی تبار، کارگری عرب به نام سعید و حتی یک اسم اسپوزیتیو که نماینده جامعه بزرگ مهاجران اسپانیایی تبار است. کامو به این تصویر از االجزایر فقیر، صادق و درهم آمیخته، با حسرت و اندوه؛ عشق می ورزد و بعدها در مبارزات سیاسی خود، علیرغم این که تاریخ علیه اوست، برای آن می جنگد.
باران می بارد، دختر و پسری جوان از شدت باران به درون اتومبیلی کهنه در قبرستان اتومبیلها پناه می برند.
لس گفت : (( اینجا خیلی راحت تر از صف اتوبوسه، نیس؟))
آمی گفت : ((آره تو صف بودیم ولی حالا تو اتوبوس نشستیم.))
راستش لس گاهی اوقات کفر آدم را بالا می آورد.آمی گفت : (( تو بعضی وقتها کفر آدمو بالا میاری.))
لس گفت : (( دروغ نگو دیگه. من که همیشه به فکرت هستم. دوست نداری تو ماشین بگردونمت؟))
چرا، آمی همیشه آرزو می کرد اتومبیلی بود و در آن می نشست و تا زنده بود از آن پیاده نمی شد و جز مواقع بنزین گیری، جایی توقف نمی کرد. گفت : ((نه، اول دلم میخواد عروسی کنیم.)) طنین کلمات اندکی رقت انگیز می شود.
لس دست در کمرش انداخت؛ صندلی مانع بود اما هر طور بود بغلش کرد. گفت : (( آه، چه دختر بیشعوری، خب، عروسی هم می کنیم.اما می دونی، جا نداریم که توش زندگی کنیم.خب ولی ماشین داریم، می تونیم تفریحمونو بکنیم.))
آمی گفت : ((آره.))
لس نگاهش کرد.از این ((آره)) آنهم به این شکل، چه منظوری داشت؟ برای کسی که به اخلاقش آشنا نبود شاید به معنی موافقت بود. اما برای او.... گفت : (( از این آره منظورت چی بود؟))
آمی شانه بالا انداخت و ... به من چه چی می خوای بکنی،پول مال خودته، هرکاری می خوای می تونی بکنی.حالا بریم عصرونمونو بخوریم.
لس گفت : ((گوش کن آمی؛ گوش کن ببین چی می گم، این ادا اطوارا خوب نیست، من از این چیزا خوشم نمیاد.درسته، پول مال منه، ولی مال تو هم هست.... من برای هر دومون پس انداز کردم.مال من مال توئه، من و تو نداریم.- مال تو هم .... خب باشه؛ خودت می دونی، هر طور میلته، چیزی که خوشت نیاد نمی کنم.))
آمی گفت : (( خب، حالا بریم عصرونه ای، چیزی بخوریم.))
در آینه جلو اتومبیل نگاهی به خود انداخت، به راستی زیبا بود!
لس گفت : (( با این دونه های بارون که رو موهات نشسته نمی دونی چقدر خوشگل شدی، درست مثل اینه که تازه از حمام اتاق خوابمون در اومدی.))
آمی گفت : (( خوبه دیگه، نمی خواد اینقدرها هم تند بری، هیچم اینطور نیست ، خیلی هم بی ریختم.))
هیچ مردی به حقیقت این داستان پی نخواهد برد، گرچه زنها مواقعی که پس از رقص موهایشان را برای خواب درست می کنند و فهرست کشتگان خویش را با هم مقابله و مرور می کنند، ممکن است آنرا ،گاه در گوش هم زمزمه کنند.
(مقدمه داستان صبح کاذب، اثر رودیارد کیپلینگ)
مشهدی شهباز لاغر، مافنگی با سبیل کلفت و ابروهای بهم پیوسته
گوشه ی نیمکت کز کرده، دست حنا بسته اش را تکان می داد و می گفت :
(( دیروز رفته بودم مرغ محله (مغ محله) پیش پسر داییم، آنجا یک باغچه دارد.می گفت پارسال سی تومان آلوچه و زردآلوی باغش را فروخت.امسال سرما زده، همه سر درختی ها ریخته، به یک حال وزاریاتی بود.زنش هم بعد از ماه مبارک تا حالا بستری افتاده، کلی مخارج روی دستش گذاشته))
آمیرزا یدالله عینکش را جابجا کرد، با نفنن چپق می کشید، ریش جو گندمیش را خاراند و گفت :
(( اصلاً خیر و برکت از همه چیز رفته.))
شهباز سرش را از روی تصدیق تکان داد و گفت :
(( قربان دهنت، انگار آخر زمان است.رسم زمانه برگشته ....))
کامو 8 – هویت دوگانه
آلبر کامو همانند تمام کودکان فرانسوی دیگر که در الجزایر به سر می بردند با این هویت دوگانه بزرگ می شود.او از یک سو شهروند شهری از شمال آفریقاست و از سوی دیگر، همواره با فرهنگ و زبان فرانسوی سروکار داشته و به هیچ وجه نمی توانسته به دو زبان اصلی بومیان این سرزمین، یعنی عربی و بربری صحبت کند.
کودکی او در یک زندگی فقیرانه طبقه کارگری گذشت( البته همین فقر هم با بدبختی و مشقت های اعراب قابل مقایسه نبود) و همین امر باعث شد که او همیشه بین مستعمره چی های سرسخت و بی رحم و پاسیاه های معمولی(ساکنین فرانسوی) این سرزمین تفاوت بگذارد.او معتقد بود که این دو جمعیت(فرانسوی ها و بومیان) می توانند در کنار هم زندگی کنند ولی تا پایان عمر نتوانست ایده الجزایر مستقل را بپذیرد.

ناحیه بلکور الجزیره که کامو در آن بزرگ شد، در حاشیه محله عرب نشین مارابو قرار گرفته است که یکی از شلوغ ترین و کثیف ترین محله های شهر بود.در آنجا کارگران کم درآمد فرانسوی مثل داییِ کامو زندگی می کردند.دایی اتین ، در کارگاه بشکه سازی کار می کرد.این کارگاه سالها بعد توسط کامو در داستانی کوتاه زنده می شود ....
خاموشان Les Muets
مکاتب ادبی
رئالیسم
(Realisme)
رئالیسم به عنوان مکتب ادبی، نخست در اواخر قرن هجده و اوایل قرن نوزده در فرانسه به میان آمد و پایه گذاران واقعی آن نویسندگان مشهوری نبودند که ما امروز می شناسیم بلکه آنان نویسندگان متوسطی بودند که اکنون شهرت چندانی ندارند.
شانفلوری، مورژه و دورانتی از آن جمله هستند و همین نویسندگان بودند که در رشد و پیشرفت نهضت ادبی عصر خودشان ( قرن نوزده) تاثیر زیادی داشتند.
بزرگترین نویسنده رئالیست در این دوره گوستاو فلوبر است و شاهکارش ((مادام بوواری)) کتاب مقدس رئایسم شمرده می شود.به نظر فلوبر، رمان نویس بیش از هر چیز دیگر هنرمندی است که هدف او آفریدن اثری کامل است.
اما رئالیسم چیست؟
رئالیست عبارت است از مشاهده دقیق واقعیت های زندگی, تشخیص درست علل و عوامل و بیان و تشریح و تجسم آنهاست.
رئالیسم بر خلاف رمانتیسم مکتبی برونی یعنی اوبژکتیف است و نویسنده رئالیست هنگام آفریدن اثر بیشتر تماشاگر است و افکار و احساسات خود را در جریان داستان آشکار نمی سازد.
بالزاک با نوشتن دوره آثار خود تحت عنوان کمدی انسانی پیشوای مسلم رئالیسم شد.
گوستاو فلوبر، چالز دیکنز، هنری جیمس، لئون تولستوی، داستایوسکی، ماکسیم گورگی از جمله نویسندگان طراز اول مکتب رئالسم می باشند.
بابا گوریو، اوژنی گرانده، آرزوهای بزرگ، رستاخیز و جنگ و صلح از آثار مشهور این مکتب به شمار می روند.
منبع : Iketab
گامهای تندی از میان شن ریز باغچه نزدیک می شد... صدای شادی گفت :
((عزیز! جونی! چیه، چته!))
باربارا سربرداشت : چهره ی گندمگون دیوی چندلر را برفراز خود دید، دید که لبخند زنان او را می نگرد، با اوقات تلخی گفت :
(( چی می خوای از جونم. نمی بینی مگه؟ کار دارم.))
دیوی در کنارش روی پله نشست.
گفت : (( عزیز جون!))
(( دیوی، اه ، اینطوری نکن.صد دفعه بهت گفتم، پسره چه پرووه ها، کوری مگه؟ نمی تونی بفهمی دوستت ندارم!))
(( نه، می دونم که از ته دل نمیگی، منو دوست داری.))
((آره جون خودت، چند دفعه تا حالا گفتم؟))
((با این زبون که نگفتی، ولی می دونم، تو اون چشمهای آبی خوشگلت می خونم، می دونم همین حالا که نشستی داری تو دلت میگی، عشق من! محبوب من! بار تو چته؟ مسخره بازی در نیار، من که نیومدم خورش اخم و تخم تو رو بخورم، اخماتو وا کن!))
(( با تو هیچوقت اخمام وا نمی شه، چکار کنم؛ دست خودم که نیست.))
دیوی قیافه جدی به خود گرفت و گفت :
(( گوش کن باربارا، خودت می دونی دوستت دارم، خیلی هم؛ می دونی که کسی رو به اندازه تو دوست ندارم، اما نمی دونی که از دست لوس بازیهایی که درمیاری چقدر شکارم.))
باربارا بلند شد، اما دیوی دستش را گرفت و به زور روی پله ها نشاند.
باربارا با اوقات تلخی گفت :
(( دست از سرم بر می داری یا نه؟))
(( دیروز لی کالینز باهات بود؟))
(( چرا گورتو گم نمی کنی؟))
((بالاخره، غروب میای؟))
((نه، نمیام.))
((خودت گفته بودی.))
بازوهایش را رها کرده بود و با کنجکاوی به چهره اش می نگریست :
(( فهمیدم، پس کاسه ای زیر نیم کاسه هست، اگه رفیقته و دوستش داری من حرفی ندارم، ولی بدون که لی از اون مردها نیست که هر دختری بخواد بهش ...))
(( اوه ، تو رو خدا بس کن؛ درشو بزار!))
]از نادختری اثر و.تاونند [
مرد و زن
این کار یکی از اتدهای کلاس نمایشنامه نویسی بود که خیلی زیاد دوستش دارم.طرح آن از داستان " میس بریس گردل انجام وظیفه می کند " اثر استاسی اومونیه به ذهنم خطور کرد که سالها پیش خوانده بودمش.کلاس نمایشنامه نویسی هم به جای حساسی رسیده بود و کار از انرژی خوبی برخوردار شده. قسمتی را که زن در اتاق مرد غریبه گیر افتاده به پیشنهاد استاد از مونولوگ به مکالمه با موبایل تغییر دادم.دوست دارم روی این اثر کار کنم و یک بار دیگر بازنویسیش کنم. درصورتی که اثر را خواندید بسیار خوشحال می شود از نظراتتان آگاه شوم تا در بازنویسی آن را مد نظر داشته باشم.
درصورتیکه گروه تئاتری قصد اجرای اثر را داشت، خوشحال می شوم با من در تماس باشد.
متن نمایشنامه را در ادامه مطلب می توانید بخوانید.
ادامه مطلب
متن یه آهنگ از کیریستی برگ که فضای مسکو رو برای آدم زنده می کنه.
Moonlight & Vodka
Fix me a drink, make it a strong one,
Hey comrade, a drink, make it a long one,
My hands are shaking and my feet are numb,
My head is aching and the bar’s going round,
And I’m so down, in this foreign town;
Tonight there’s a band, it ain’t such a bad one,
Play me a song, don’t make it a sad one,
I can’t even talk to these russian girls,
The beer is lousy and the food is worse,
And it’s so damn cold, yes it’s so damn cold,
I know it’s hard to believe,
But I haven’t been warm for a week;
Moonlight and vodka, takes me away,
Ooh play boys, play...
Espionage is a serious business,
Well I’ve had enough of this serious business,
That dancing girl is making eyes at me,
I’m sure she’s working for the k.g.b.
In this paradise, ah cold as ice;
Moonlight and vodka, takes me away,
Yes, in the good old u.s.a.
برام یه نوشیدنی بیار که به اندازه کافی قوی باشه.
هی رفیق ، یه نوشیدنی که مناسب باشه.
دستام می لرزه و پاهام کرخت شده.
سرم درد می کنه و تمام بار دور سرم میچرخه.
من تو این شهر غریب خیلی داغون شدم.
امشب اینجا یک بند هست که به بدی اونای دیگه نیست.
برام چیزی بنواز ، ولی غمگین نباشه.
من درست حسابی نمی تونم با این دخترای روس حرف بزنم.
آبجوشون یه چیز گند بود و غذاشون از اون بدتر.
لعنتی اینجا چه سرده، آره اینجا خیلی سرده.
می دونم که باور کردنش سخته.
ولی من یک هفته ای هست که گرم نشدم.
نور مهتاب و ودکا، بزار به حال خودم باشم.
نیمه های شب تو مسکو موقع ظهر تو لوس آنجلسه.
اوه! بچه ها بنوازید، بنوارید ....
جاسوسی اینجا یه شغل خیلی جدیه.
ما به اندازه کافی درگیر این کار بودیم.
اون دختر روس که میرقصه، داره به من نگاه میکنه.
شک ندارم که برای ک.گ.ب کار می کنه.
تو این بهشتی که به اندازه یه قطعه یخ سرده.
نور مهتاب و ودکا، منو بزارید تو حال خودم باشم.
نیمه های شب تو مسکو ، موقع روز تو آمریکاست.
امسال مژگان بعد از چند سال آمده بود ایران، ده سال پیش با کاوه ازدواج کرد و رفت آلمان.
تنها آمده بود و بچه را هم همانجا سپرده بود به پرستار یا به قول خودش بیبی سیتر.
اخلاقش هیچ فرقی نکرده بود.از همان فرودگاه شروع کرد به اه و اوه گفتن، از زمین تا آسمان ایران انتقاد کرد که در این ده سال چیزی بهتر نشده هیچ که بدتر هم شده است.
روز دوم با ماشین رفت بیرون و یک ساعت بعد برگشت بدون آنکه جایی رفته باشد.همان روز توبه کرد که دیگر پشت فرمان نشیند!
همانطور که قابل پیش بینی بود، پای مادر شوهر را به کلی بریده بود.
((میومد اونجا خونه من تلپ بود ولی پخت و پزش و بچه داریش مال عروس آلمانیه بود، نه که اون چشماش آبیه، موهاش بلونده و مال ما نیست.حیف که هیچ وقت بهش نگفتم عروس آلمانی خوشکلت روز عروسیش 7 ماهه حامله بود!))
خب هر که مژگان را می شناخت می دانست که او از آنهاست که از عهده هر چیزی بر می آید حتی مادر شوهر!
((عروس سوم یه دختر ناز ایرانیه، مهماندار هواپیما بود، بیچاره روزای اول فقط به زبون انگلیسی با آلمانیا حرف می زد، اونا هم جوابشو نمی دادن یا به آلمانی بهش جواب می دادن.اونم به این نتیجه رسید که باید بی خیال زبون انگلیسی بشه.))
مثل اینکه میانه مژگان با عروس آخر خوب بود و چه عجیب! شاید بخاطر ایرانی بودنش میان آلمانی هایی که او زیاد دل خوشی از آنها نداشت.
((یکبار بردمش اروپا گردی، از بندر هامبورگ رفتیم دانمارک، بعدش از یه پل خیلی خوشگل گذشتیم و وارد سوئد شدیم. قبل از اینکه این پلو بزنن مجبور بودیم با ماشین سوار کشتی بشیم و مسیر رو با کشتی بریم.))
از فرانسه انتقاد کرد که چرا اجازه داده اینقدر الجزایزی آنجا وول بخورد.
(( تو فرانسه هرجاش می رفتی صدای هل هل عربا شنیده می شد!))
همه کنجکاو بودند که بدانند میانه عروس کوچک با مادر شوهر چطور است.
(( با اونکه دختر آرومیه ولی جوری پختمش که حسابی از پس مادرشوهره براومد بعدش خودمو بازنشته کردم و جنگو سپردم به دست اون!))
بعد از این صحبتها از همه دعوت کرد که به آلمان بروند.
(( بلیط و ویزا رو خودتون بگیرد باقیش با من، هر چند روز که موندید مهمون من))
خوشبختانه همه مژگان را خوب می شناختند!
کامو 7 – سرزمین مادری
مادر آلبر کامو تقریباً تمام عمر در الجزایز ماند و معادله مادر = الجزایر و الجزایر = مادر حسی است که او هرگز نتوانست از آن بگریزد.حتی موقعیت بحث انگیز او در شورش های الجزایر با حضور همین زن در صحنه معنی پیدا می کند.
در نتیجه تقریباً هیچکدام از گفته ها و نوشته های او درباره ی الجزایر را نمی توان بی طرفانه انگاشت.الجزایر، نقطه بازگشت همیشگی کامو است که تقریباً تمام بزرگسالی خود را در فرانسه در تبعید بوده. اما همه آثار داستانی شاخص او در خاک الجزایر اتفاق می افتد.
در زمان تولد کامو، الجزایر رسماً از سه مستعمره تشکیل شده بود.در سال 1913 ، خط مشی فرانسه در الجزایر توسط فرماندار آن به این صورت بازگو شده است : تمدن و شعور جمعی را به جای "بربریت و تحجر" نشاندن، یعنی همگون سازی، یکپارچه کردن اجباری و به عبارتی فرانسوی کردن تمام نژادهای ساکن الجزایر.
فرانسه، با پادشاهان و شهرها و قلعه هایش، میهن مادر بود و در مدارس قصه ی میراث فرهنگی مشترک دو کشور را به خورد کودکان مسلمان و فرانسویان مهاجر می دادند.
آنها در بی اعتقادی کامل جمله ی " نیاکان ما گل ها" را در کتاب تاریخ می خواندند.
تقریباً بدون آنکه از 13 قرن تاریخ الجزایر در فاصله بین اشغال رومی ها و استعمار فرانسه نامی به میان آورده شود.
این عقیده که الجزایر جزو خاک فرانسه است، بحث های مربوط به آن را با هر یک از مستعمرات دیگر ، ( حتی مستعمرات فرانسه در هندوچین، مراکش و تونس) متفاوت می کند.زمانی که فرانسویان ساکن الجزایر، پس از 130 سال وادار به ترک این کشور شدند، خود را محکوم به تخلیه یک سرزمین اشغال شده نمی دیدند، بلکه احساس می کردند که از کشور خودشان بیرون رانده می شوند!
ما در قرن بیست و یکم هستیم!
این عکس در بسیاری از روزنامه ها و سایتها منتشر شده و حرفهای زیادی درباره آن در میان است.
کودکی سودانی که سعی دارد خود را به کمپ بین المللی برساند و کرکسی که در کمین اوست تا ....
برخی می گویند عکاس آن با دیدن این صحنه از خودروی خود پیاده شد، عکس گرفت، سوار خودرو شد و به راه خود ادامه داد ولی بعداً به دلیل افسردگی شدید خودکشی کرد.
ظاهراً این گفته شایعه ای بیش نیست و این عکس جوایز بزرگی را به خود و عکاس آن اختصاص داده است.
عکاس نیز رسالتی که بر عهده داشته انجام داده، همانگونه که من و شما و هزاران نفر انسان دیگر با دیدن این عکس به عمق فاجعه ای که بر بشریت در قرن بیست و یکم می گذرد واقف شده ایم و انتظار بیشتری از او نیست.
آیا سردمداران و دولتمردان، جنگ طلبان و حامیان آدم کشی و سیاستمداران ممالک هم این صحنه ها را می بینید و عکس العملی نشان می دهند؟
آیا زنی که خود و فرزندانش را بخاطر تنگنای زندگی و فقر به کانال آبانداخت و کشت در همین ایران خودمان باچنین صحنه ای متفاوت است؟



مجموعه عکسهای سفر
نام سری : از زاویه پنجره ماشین
عکسها از راست به چپ :
- خانه ثروتمندان کنار ساحل، به ماتی همان عکس مقابل چشمان.
- او شب آنقدر کنار خیابان می ایستد تا از پنجره ماشینی دیده شود.
- با سپیده آفتاب ، دنیای شب رو به پایان است.
الساندرا
اتوبوس مقابل هتل سیلایف نگه داشت، پائولو که سوار اتوبوس می شد به راننده گفت : چائو.
راننده نگاهی به او انداخت و چیزی نگفت.
الساندرا و مارکو پشت سر او سوار شدند.الساندرا یک دختر زیبای ایتالیایی بود که حالا پوستش در آفتاب مدیترانه برنزه شده بود.اتوبوس جای زیادی برای نشستن نداشت و آنها هر سه خودشان را روی یک ردیف صندلی جا دادند. پائولو حرف می زد و الساندرا می خندید.مارکو دستش را بر شانه الساندرا انداخته بود.
اتوبوس منطقه مارینا را پشت سر گذاشت و به بزرگراه ساحلی رسید.کارنوالهای شادی در طول بزرگراه در حال عبور بودند، پسرها و دخترها با شکلهای عجیبی که خودشان را درآورده بودند بر پشت تریلرهای بزرگ در حال رقص و پایکوبی بودند.صدای موسیقی از بلندگوهای بزرگی که همراهشان بود همه فضا را پر کرده بود و آسمان از آتش بازی روشن بود.
پائولو از روی صندلی بلند شد و رفت کنار راننده نشست.
الساندرا صدا کرد :پائولو، پائولو ....
پائولو به ساحل اشاره می کرد و با راننده حرف می زد.راننده خاموش بود و تنها گاهی بانگاهی سرد به او جواب می داد.الساندرا دوباره صدا زد : پائولو، پائولو ...
پائولو نگاهی به الساندرا انداخت.خنده از لبانش محو نمی شد، الساندرا به او اشاره کرد که بیاید و کنارش بنشیند.پائولو به دو نفری که روی تخت های فنری کنار ساحل بالا و پایین می پریدند اشاره کرد و از الساندرا خواست که آنها را ببیند.الساندرا نگاهش را برگرداند و به جای دیگری دوخت. پائولو دوباره با راننده مشغول صحبت شد.
الساندرا سرش را روی صندلی جلو گذاشته بود و به پایین خیره بود، مارکو چیزهایی در گوش او زمزمه می کرد و دستش بر شانه های او می لغزید.
الساندرا از روی صندلی بلند شد و ایستاد.یک پیرزن ترک که روی صندلی کناری نشسته بود از او خواست که کنار او بنشیند،الساندرا فقط تشکر کرد.
اتوبوس در ایستگاه هیلی ساید توقف کرد.
پائولو صدا کرد : مارکو ، الساندرا .....
پائولو کوله پشتی را روی شانه هایش انداخت و پیاده شد، مارکو هم پشت سر او پیاده شد، الساندرا تا نیمه های در رفت و ایستاد، با نگاهش پائولو را تعقیب می کرد که می رفت.
الساندرا چند قدم به عقب برداشت و در بسته شد.مارکو ، پائولو را صدا زد.
اتوبوس حرکت کرده بود و پائولو دنبال اتوبوس می دوید و صدا می زد : الساندرا، الساندرا .....
اتوبوس دور شد.

ماهی و آنفولانزای مرغی
روز های آخر سال رفته بودم بازار تا سبزه و ماهی قرمز بخرم, تعدادی از ماهی ها را در آکواریوم و تعدادی را در تشت آب گذاشته بودند و می فروختند.در حال تماشاو انتخاب بودم که دختر بچه ای دستش را از دست مادرش رها کرد و کنار ماهی ها آمد, با هیجان آنها را تماشا می کرد.مادر کمی اینسو و آنسو دنبال بچه گشت و بعد وقتی او را کنار ماهی ها دید فریاد زد : بچه بیا اینور, الان آنفولانزای مرغی می گیری!!
كامو 6 – مادر
پدر كامو هيچ گاه موضوع اصلي توجه او نبوده و كامو فقط در رمان آخرش به نوعي به وجود او اشاره مي كند، جايگاه ماد نيز چن
دان محسوس تر نيست و تصوير شفاف تري هم از حضور هميشگي مادر در زندگي او ديده نمي شود : كاترين سينتس كامو، كه اصلاً اسپانيايي بود.اگر ذره اي لطافت در آثار كامو يافت مي شود به واسطه حضور همين زني است كه بيكار كنار پنجره ي خانه نشسته و با بي تفاوتي به جريان زندگي مي نگرد.
]مادر پسرك ساكت ماند.
- به چي فكر مي كني؟
- هيچي!
زندگي، علايق و فرزندان او وجودي چنان طبيعي داشتند كه نمي شد احساسشان كرد.او از سلامت چنداني برخوردار نبود و براي انديشيدن مشكل داشت.[
در همين حال كاموي جوان آگاه بود كه محبت به مادرش را به نحوي گم كرده است، به آغوش او مي رفت كه در غروب آفتاب تنها نشسته بود .....
] ...پايگاه بي فروغي كه در تركي روي چوب هاي كف اتاق گم شده بود، شب همه چيز اطراف او را در تاريكي مي بلعد و سكوت چون نااميدي افسردگان، فضا را در بر مي گيرد. [
]او نسبت به مادرش احساس ترحم مي كند ولي آيا اين به معني عشق است؟ مادر هرگز او را نوازش نكرده، چون نمي داند چگونه بايد نوازش كرد ... و او كه اينگونه خود را جدا از مادر حس مي كند، كم كم مي تواند غم او را درك كند.
ميان آري يا نه – [۱۹۳۵
كجا با اين عجله؟
20 سال پيش به اين فكر مي كردم كه ممكنه يه روزي منم آدم بزرگ بشم.
بالاخره يك روز اين اتفاق افتاد،اولين روزي كه يه آدم بزرگ شدم يادمه كه چند تا بچه تو خيابون فوتبال بازي مي كردن، توپشون اومد به سمت من و بعد يكيشون كه دنبال توپ مي دويد به من گفت : آقا! ميشه توپ ما رو شوت كنيد!!
10 سال پيش براي كنكور با درسها خودكشي كردم و رفتم دانشگاه؛ روزهاي دانشگاه به اين فكر مي كردم كه اين درس لعنتي بالاخره كي مي خواد تموم بشه.
مي شمردم : سال اول، سال دوم و بعدش شد ترم به ترم.
درس هم بالاخره تموم شد و بعدش نوبت به سربازي رسيد؛ چند جا تقويم درست كردم و دو سال تمام رو روز به روز شمردم و چوب خط زدم.
2 ماه، 5 ماه، 10 ماه ، 20 ماه و بعدش شمارش معكوس شروع شد 60 روز ، 30 روز ، 10 روز .....
سربازي هم تموم شد و .....
هي هي وايسا، كجا با اين عجله؟
از اون به بعد بدون اونكه جايي چوب خط بزنم و بدون اونكه زمان به من فرصت بده تا روزاشو بشمارم همينطور تند و تند مي گذره، ماه پشت ماه و سال پشت سال!

